خرید بک لینک
می روم بالا که به برنامه کارهای نوشته شده شب قبلم برسم. خیاطی. همزمان زرنگ رو صدا می کنم و پیشنهاد می کنم که یک لیف کوچک برای پدرش ببافد. با تعجب می پرسد: چرا من برای بابا لیف ببافم؟_چون توهمیشه دوست داری برای بابا کاری بکنی._خوب چرا لیف ببافم؟_یک لیف ساده کوچیک که صابون همیشه توش بمونه که راحت لیف بکشه.دیگر نمی گویم پدرت حوصله لیف کشیدن ندارد و فقط صابون را روی بدنش می کشد. حوصله نداشتم صحبت کنم.

برچسب: تاتو, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

شش و ربع که مطمئن برای رفتن به سرکار بیدار شد من هم بیدار بودم. رفت مهربون را بیدار کرد و یکربع بعدش راهی شدند و من با ذوق بلند شدم و دست و رو شستم و لباس عوض کردم و موهایم را بستم بالا و آمدم پایین. آنقدر دوست دارم وقتی صبح زود بی مزاحم بیدار بشم و برای خودم چند ساعت تنها باشم! اگه مهربون خونه باشه اینکار را نمی کنم و تا هشت و نیم و یا حتی دیرتر در رختخواب می مانم. مهربون هم زود بیدار شدن را دوست

برچسب: تنهایی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

یاد مادر بزرگم می افتم. نمی دانم کجا بودم که مغرب به خانه بر می گردم و مادربزرگم را جلوی در دراز کشیده و نالان و رنگ پریده می بینم. چند تا از خاله ها و شوهرهایشان هم هستند. بعضم می گیرد. دستهایش را می گیرم دستم. سرد سردند و نگهشان می دارم. همه نگاهم می کنند. این نوع حرکات در خانواده های ما زیاد دیده نمی شود. عجیب بود که من ناینگونه جلو همه دست بیبی ام را بگیرم و کنارش بنشینم. انگار دستهایم شفایش

برچسب: چروکیده,دوست,داشتنی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

این روزها خیلی یاد احمدم. قد بلند و موهای مشکی صاف و پوست سبزه پررنگی داشت. چشمهای درشت قهوه ای و یا مشکی یادم نیست و نگاه قشنگش به من در اون روزهایی که نمی دونست دارم برای یک ازدواج می جنگم خیلی جلو چشمم میاد. در مینی بوس سرویس از سرکار بر می گشتیم خانه. روی صندلی روبروی من نشسته بود. وقتی خانم کناریم پیاده شد. دستهاش رو گذاشت روی تکیه گاه صندلی خودش و روش رو برگردوند طرفم و نمی دونم چی حرف زدیم

برچسب: نگاه,زیبا, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

یکی از آشناها پیام گذاشته بود که برویم پیاده روی. خوب مثل همیشه می خواستم رد کنم. و مثل خیلی وقتهای دیگر برای خودم دلیل آوردم که قبول کنم. رد کنم چون مواقعی که مطمئن و بچه ها خانه هستند، نمی خواهم با یکی دیگر همراه شوم و بروم بیرون. ترجیح می دهم یا کنارشون در خانه باشم که شاید این در کنارشون بودن هیچ فایده ایی هم برای آنها و یا من نداشته باشد؛ یا اگر بروم بیرون با یکی از خودشون باشم و یا تنها بر

برچسب: پیاد, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

در خبرها خبر از بازداشت یک رئیس رستوران برای مدتی از کار در رستورانی که خودش صاحب آنجاست را می خوانم. دلیلش تمیز عمل نکردن او در حین آشپزی و سرو غذا بوده. توضیح دادن که مثلا با دستهای بی دستکش برای همزدن غذاها استفاده می کرده و یا اگر سیب زمینی سرخ شده و یا مرغ پخته شده روی زمین می افتاده، آن را به جای انداختن به سطل زباله، بر می داشته و دوباره در ظرف مشتری برای سرو کردن بر می گردونده. و هر چی به

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34


برای پیاده روی رفتیم بیرون. از حرفهای زده شده اون روز که بیشتر در فکرم موند این بود: یکیمون درخت سماق رو شناخت و یکیمون فهمید در ایران مقبره هایی که سی سال ازشون گذشته باشه می تونه تحت تصرف دربیاد و کلا زیر و رو و تبدیل به جایی دیگه بشه.

برچسب: حرفها, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

چند هفته پیش یکی از دوستان در مورد کاری که با یکی از دوستانشون می خواستن انجام بدن با من صحبت کرده بود که اثرات جنگ و مهاجرت را بر زنان ثبت کنند و من رو برای این مصاحبه انتخاب کرده بودند. من هم مثل خیلی وقتها با وجود یک بی میلی همیشگی و رد ناخودآگاه برای قبول، استقبال کردم .و بعدش کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا قبول کردم و حالا چطور رد کنم؟! دلایلم هم حس عدم اعتماد و حساسیتم به موضوع بود که می دون

برچسب: اعتماد, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 17:34

مطمئن یک معما طرح کرد. زرنگ دختر خیلی زود سوال را فهمید. مهربون و آهو با توضیحات بیشتر سوال را فهمیدند. بعد من شروع به حل مسئله کردم که در حلش شرطی هم وجود داشت. اما بعد که سوال حل شد من از شرط سوال ایراد گرفتم که ناقص بوده. این جزء مشکلاتم هست که سوال باید کامل باشه تا جواب درست داده بشه. و برای همین توقعم، دوسال پیش که رفته بودم برای مصاحبه کاری، هر سوالی از من می کردند می گفتم برحسب قوانینی ک

برچسب: معما, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:00

زینب از سفر سه هفته ایش برگشت و برایم پیام گذاشت که می خواهد سری به خانه ام بزند. می دانستم که برایم سوغاتی آورده. کنار در با دختر کوچکش ایستاد و قبول نکرد بیاید داخل. سوغاتی را داد و من ازخانواده اش پرسیدم و او جواب داد که در هفته آخر سفرش، پدرش فوت شده. و اینجا خواهر شوهرش که چند ماهی در بیمارستان بود هم فوت شده. خیلی مظلومانه و تسلیم این اخبار را داد و در برابر حیرت من خواست که برایشان دعا کنم.

برچسب: زینب,عزادارم, نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:00

صفحه بندی